
هنوز هم مرحمی هست انگار
تا التیامی باشد بر جراحت انسان نبودن!
در شگفتم، آتش این همه درد چرا جایی را روشن نمیکند؟

به خدا نمی سپارمت
راه خانه اش را خودش هم گم می کند
از بس کوچه پس کوچه دارد
.....................
ایبو بروفن
راه گم می کند میان این همه درد
من
راه گم می کنم میان این همه بیراه
تو
سوت زنان
بی درد و بی دلهره ی راه درست
سرنوشت ساده ات را گز می کنی

برای تو که می دانم می توانی
آن باش که من می خواهم
فقط
باش
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی ...
از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی ، در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ناشناختنی
شاید این بار درآن اوج
به معبودش رسد

دیر می رسم
مثل همیشه
دورت را گرفته اند
خودم را پنهان می کنم
از دور فاتحه ای می خوانم و
بر می گردم !

هميشه دردم اين باشد كه دردم را نمي داني
نمي داني كه مي سوزم ، شدم در گريه زنداني
نمي داني كه درد وغم شده مهمان اين قلبم
سيه بر تن كنم آن دم كه غم آيد به مهماني
اگرچه اين من خسته به لب دارم شكر خندي
تو از قلبم چه مي داني كه شد غرق پريشاني
اگر از درد خود گويم نمي فهمي چه مي گويم
كه من آن غرق دريايم تو اما مرغ طوفاني
هميشه سوختن كارم ندارم شكوه و دردي
ولي خاكسترم آن دم كه حرفم را نمي خواني
تو كه حتي به عمر خود مرا از خود ندانستي
چرا پس اين دم آخر شده كارت پشيماني
پشيماني ولي جانا ندادي پاسخم را تو
كه آيا درد مي داني كه باران وار گرياني

برگرد!
فرصتی نمانده 
نهال سیب باغچه دارد
اندازه ی من
تو...
خدا می شود!
می رسد به بهشت!
آنوقت یا باید من را انتخاب کنی یا...
حوا هیچگاه اشتباه نکرد
اما نیوتن.....

یک درد کهنه دارم، درمان ندارد انگار
این راه بی عبورت، پایان ندارد انگار
سر می زند دوباره دردی که آخرش نیست
خون در رگان قلبم جریان ندارد انگار
می دانی اولم را، پایان قصه ام را
این راز پر هیاهو، سامان ندارد انگار
تنها تر از غروب است دستان سرد بی تو
اما به فصل بی تو ایمان ندارد انگار
این درد کهنه دارد جان می برد ز دستم
دست تو با دل من پیمان ندارد انگار
من قطره قطره خود را می گریم و صد افسوس
کوه غرورت ای عشق پایان ندارد انگار

آى نوازنده ى ناشى !
با توام ...
دلم را مى بينى ؟
همان که روزى ميان انگشتانت مى رقصيد
.
.
.
.
.
.
.
و تو 
زخمه که نه ، زخم مى زدى به آن
و من
مى رقصيدم به ترنم زائيده ى رويايت
آى نوازنده ى ناشى !
ساز شکسته ام يادت هست؟
دستانت کو؟
دستانى که شقاوت بار مى خنديد
به سکوت ساز بى آوازم
نه !
ديگر نه تو خواهى نواخت
و نه من ناى رقصيدن دارم
خيال باطلى ست
از ما گذشت ...
اين آهنگ قديمى تمام گوشها را مى آزارد
نگاه کن !
کمى آينده تر از امروز
دستى ناشى تر
پاى مى کوبد
به شکست سازى ديگر
.
.
.
.
.
.
.
آى نوازنده ى ناشى !
با توام ...